تبليغاتX
کاکتـــــــــــــــــــــوس مهربــــــون

کاکتـــــــــــــــــــــوس مهربــــــون

 

 
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ..

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 12:39 توسط ندا ولی نیا |


      آنکه مست آمدو دستی به دل ما زدو رفت                   در این خانه ندانم به چه سودا زدو رفت

     خواست  تنهایی  ما  را  به رخ  ما  بکشد                    تعنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت  

این شعرو خیلی دوست دارم برای همین نوشتمش با خوندنش به یاد آدمایی میفتم که جز لذت تو زندگیشون  به چیزی به کسی فکر نمی کنن احساس و دوست داشتن براشون بی معنیترین کلمس اما نمی دونن که آدمای خو ب ممکن فقط یک بار پا تو زندگیشون بزارن فقط یک بار!

فکر میکنن خیلی فرصت دارن و حالا حالا ها باید بین سوژه هاشون جستجو کنن شاید نمیدونن هیچکس حتی از یک ثانیه بعد خودش هم خبر نداره و شاید فرصتی که براشون پیش اومده آرزوی کس دیگه ای باشه!....

اون مثل یه ناشناس وارد لحضه هات میشه وتو وقتی به خودت میایی که فکر میکنی همه چی رو خواب دیدی و در اصل اون بازیگری بوده که مدتها بهت دروغ میگفته !... 

         

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 14:23 توسط ندا ولی نیا |


سلاااااااااااااااااااااااااااام دوست جونام

من اومدم مممممممممممممممممممممممن اووووووومممممدم

بعد از چند ماهه که تونستم بهتون یه سری بزنم آخه تو این مدت خیلی تنها بودم دل و دماغ نوشتن نداشتم همه ی همکارام که ناگفته نماند دوستامم هستن به یه دفتر دیگ منتقل شدن من موندم با زری که اونم یک هفتس که رفته مکه واقعا" تحمل اینجا سخته وای وای وای که خدا قسمتتون نکنه تنهاییرو میگم دیگه

حالا از این حرفها که بگذریم می خوام پیشاپیش سال جدیدو بهتون تبریک بگم امیدوارم اگه سال قبل بدجنس و خسیس بود و حتی یکی از آرزوهاتونو برآورده نکرد حداقل سال ۸۸مثل اجدادش نباشه و هر چیزی که دوست دارین امسال به دست بیاریناین جمله ی قشنگم بهتون هدیه میکنم               

                    ( در اندیشه ی آنچه کرده ای نباش در اندیشه ی آنچه نکرده ای باش)    

                                            ( دعای ساعت تحویل یادتون نره )

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 10:5 توسط ندا ولی نیا |


ممکنه که هنوز توی بعضی از گوشه های این شهر آدمایی باشن که دلاشون سبزه...

درست مثه یه درخت مهربون و سبز که تو یه دشت  کویری و دلگیر غریبانه زندگی میکنه.

درختی که پرنده های رنگارنگ بعد از پرواز طولانی رو شاخه هاش خونه میسازنو زندگی جدیدی رو شروع میکنن و از تخمهای کو چولوشون مراقبت میکنن ...

یایه آدم خسته که از ترس و تنهایی که تو کویر حاکمه برای اینکه گم نشه از خستگی زیاد به درخت تکیه میزنه وزیر سایش آروم می خوابه.

اما غافل...

غافل از اینکه درخت سبر قصه ی ما هم احتیاج به یه دوست خوب داره تا باهاش حرف بزنه یا حداقل اگه بهش تکیه زدن ازش تشکر کنن یا هر چند وقت یکبار به دیدنش بیان.

قصه ی ما جایی تموم میشه که  بعضی از آدما تحمل خوبی و سبزی رو ندارن همیشه یه تیشه و تبر به دست دارن برای اینکه مهربونیهارو از بین ببرن وبا تبر تن خسته درختو خراش بدن و تکه تکش کنن !

اما حالا تکلیف پرنده ها و شونه های خسته چی می شه؟  

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 9:43 توسط ندا ولی نیا |


 

از اونجایی که من یه ذره که چه عرض کنم خیلی آرومم ! طبق معمول به قول قدیمیا دسته گل به آب دادم اونم فکر کنین کجا؟ تو محل کارم !...

سمیه (همکارودوستم)  وقتی داره تو اینترنت گردش میکنه اگه موضوع جالبی به چشمش بخوره به منمنشون میده (حسودیتون شد نه)

دیروز داشت اس ام اس میخوند که منو صدا کرد نوشته بود که این شعرو با احساس بخونید (آتش زدن بر خرمنم . وای خرمنم .وای خرمنم.)منم بخاطر اینکه بچه ها بخندن شروع کردم به بلند خوندنو هی گفتم :

وای  خر   منم وای خر منم غافل از اینکه یکی از همکارای آقا تو اتاق نشسته اونم که خیلی آدم شوخی اومدو با خنده گفت نه مثل اینکه تازه داری میفهی چه جوری فکر کنی ...

 به من که بر خورد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 13:3 توسط ندا ولی نیا |


دو روز که حال عجیبی وجودم رو گرفته نمی دونم همش فکر می کنم که زندگی جدیدی رو شروع کردم وقتی صبح مثل همیشه سر کار اومدم وبلاگ یکی از دوستام رو خوندم و همین یه انگیزه شد که منم این کار رو شروع کنم تصمیم گرفتم اسمشو بزارم کاتوس مهربون آخه یه جورایی مثل منه هر کسی که می شنوه که من کاکتوس رو دوست دارم میگه مثل خودته سخت با یه عالمه تیغ شاید درست نمی دونم!

ولی وقتی به کاتوس رو میز روبه رو که تو یه لیوان صورتیه نگاه می کنم با خودم می گم بابا اینکه تو یه لیوان کوچیک حبس شده و به هیچ کس شکایت نمی کنه

پس چه جوری دلشون میاد در موردش اینطوری حرف بزنن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 10:30 توسط ندا ولی نیا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

خرداد 1388

اسفند 1387
شهریور 1387
مرداد 1387



پیوندها

ذهن زیبا
یگانه من
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin